یک.
صاحب خانه های سابقمان آدم های بسیار فرهیخته ای بودند. در شهری که خارجی (به ویژه غیر اروپایی) بودن همان شانس اندک یافتن خانه ای مناسب با قیمت مناسب را به نزدیک صفر می رساند، خانه اشان را که در یکی از بهترین محله های زوریخ است با وجود ده ها متقاضی دیگر به من و همدلم اجاره دادند. اصلا نوبت به فرم پر کردن و مدارک فرستادن و ... نکشید. "اولی" پیرمرد صاحبخانه محل تولد همدلم را هنگام بازدید خانه از او پرسیده بود و یک راست برده بودتش آشپزخانه برای نوشتن شرایط قرارداد. اول برایمان خیلی عجیب بود. تازه 6 ماه بود که به "غربت" نقل مکان کرده بودیم و داستان های دردناکی از فرایند خانه یابی به گوشمان رسیده بود. برای بستن نهایی قرارداد من هم همراه همدلم رفتم و آنجا بود که "اورسلا" خانم صاحبخانه که حرفه اش نقاشی و عکاسی است، عکس هایش را از تهران 1975 نشانمان داد. خلاصه که متوجه شدیم هر دو از هیپی های دهه 70 بوده اند که در اوایل جوانی و در اوج دوران آرمان خواهی در غرب، سفری زمینی را با فولکس واگن خودشان از ترکیه به ایران و هند و چین در پیش گرفته اند. "اولی" یک معمار بازنشسته است. مدرکش را از همان دانشگاهی که من در آن مشغولم حدود 40 سال پیش گرفته و اورسلا صاحب یک استودیو عکاسی و نقاشی است در محله قدیمی زوریخ. هر دو آدم های معنویت گرا (اسپیریچوال) یی بودند و همانند اغلب آدم های روشن فکر و به اصطلاح دگر اندیش اروپایی عقاید چپ داشتند. از نوع مشاغلشان مطمئنم که درآمد بسیار بالایی داشتند اما خانه قدیمی بود با اسباب بسیار ساده و کهنه ... یادم هست شبی من و محمود کلی غذاهای وطنی پختیم و برای شام دعوتشان کردیم. جز نوشیدنی ها کوکا کولا هم بود. اورسلا قبل از اینکه شروع به خوردن کنیم از ما مودبانه پرسید که آیا ممکن است کولا را از روی میز بردارد. آن را گذاشت زیر میز و بعد شروع به خوردن کردیم ...
دو.
کریستین همکار سابق من در آزمایشگاه بود. آلمانی بود و زمینه کاریمان خیلی به هم شبیه بود. آدم بی نهایت وارد و مهربانی بود و من همیشه برای حل مشکلاتم به سراغش می رفتم. خیلی قبولش داشتم و او همیشه کمک حالم بود. سال گذشته بعد از 5 سال بدون گرفتن دکترا دانشگاه را ول کرد. شاید هم از طرف استادم مجبور به رفتن شد. با دوست دخترش زندگی می کرد و دو تا بچه داشتند. دوست دخترش هم دکترای روانشناسی داشت ...
یک سال و نیم تقریبا هر روز می دیدمش با یک دست لباس. هر روز همان ها را می پوشید، هر روز ... رنگ و رو رفته بودند و کهنه ... از خرید بی زار بود ... از مصرف گرایی ... از سرمایه داری ...
سه.
دوستی (دوست؟) بهتر است بگویم هم دانشکده ای داشتم که جز انجمن های چپ کارگری بود. همیشه خودش را به همه حتی آدم هایی که برای اولین بار می بیند کمونیست معرفی می کند و بیانیه و ادعاهایش در facebook گوش فلک را کر می کند.
همیشه برند می پوشید ... هنوز هم گاهی status اش را راجع به ساعت و ادکلن مارک داری که به تازگی خریداری کرده update می کند ...
چهار.
چقدر بودن با آدم هایی که اعتقاداتشان "اصالت" دارد، دلپذیر است.