تبليغاتX
شب نوشته ها

یک.

صاحب خانه های سابقمان آدم های بسیار فرهیخته ای بودند. در شهری که خارجی (به ویژه غیر اروپایی) بودن همان شانس اندک یافتن خانه ای مناسب با قیمت مناسب را به نزدیک صفر می رساند، خانه اشان را که در یکی از بهترین محله های زوریخ است با وجود ده ها متقاضی دیگر به من و همدلم اجاره دادند. اصلا نوبت به فرم پر کردن و مدارک فرستادن و ... نکشید. "اولی" پیرمرد صاحبخانه محل تولد همدلم را هنگام بازدید خانه از او پرسیده بود و یک راست برده بودتش آشپزخانه برای نوشتن شرایط قرارداد. اول برایمان خیلی عجیب بود. تازه 6 ماه بود که به "غربت" نقل مکان کرده بودیم و داستان های دردناکی از فرایند خانه یابی به گوشمان رسیده بود. برای بستن نهایی قرارداد من هم همراه همدلم رفتم و آنجا بود که "اورسلا" خانم صاحبخانه که حرفه اش نقاشی و عکاسی است، عکس هایش را از تهران 1975 نشانمان داد. خلاصه که متوجه شدیم هر دو از هیپی های دهه 70 بوده اند که در اوایل جوانی و در اوج دوران آرمان خواهی در غرب، سفری زمینی را با فولکس واگن خودشان از ترکیه به ایران و هند و چین در پیش گرفته اند. "اولی" یک معمار بازنشسته است. مدرکش را از همان دانشگاهی که من در آن مشغولم حدود 40 سال پیش گرفته و اورسلا صاحب یک استودیو عکاسی و نقاشی است در محله قدیمی زوریخ. هر دو آدم های معنویت گرا (اسپیریچوال) یی بودند و همانند اغلب آدم های روشن فکر و به اصطلاح دگر اندیش اروپایی عقاید چپ داشتند. از نوع مشاغلشان مطمئنم که درآمد بسیار بالایی داشتند اما خانه قدیمی بود با اسباب بسیار ساده و کهنه ... یادم هست شبی من و محمود کلی غذاهای وطنی پختیم و برای شام دعوتشان کردیم. جز نوشیدنی ها کوکا کولا هم بود. اورسلا قبل از اینکه شروع به خوردن کنیم از ما مودبانه پرسید که آیا ممکن است کولا را از روی میز بردارد. آن را گذاشت زیر میز و بعد شروع به خوردن کردیم ...

 

دو.

کریستین همکار سابق من در آزمایشگاه بود. آلمانی بود و زمینه کاریمان خیلی به هم شبیه بود. آدم بی نهایت وارد و مهربانی بود و من همیشه برای حل مشکلاتم به سراغش می رفتم. خیلی قبولش داشتم و او همیشه کمک حالم بود. سال گذشته بعد از 5 سال بدون گرفتن دکترا دانشگاه را ول کرد. شاید هم از طرف استادم مجبور به رفتن شد. با دوست دخترش زندگی می کرد و دو تا بچه داشتند. دوست دخترش هم دکترای روانشناسی داشت ...

یک سال و نیم تقریبا هر روز می دیدمش با یک دست لباس. هر روز همان ها را می پوشید، هر روز ... رنگ و رو رفته بودند و کهنه ... از خرید بی زار بود ... از مصرف گرایی ... از سرمایه داری ...

 

سه.

دوستی (دوست؟) بهتر است بگویم هم دانشکده ای داشتم که جز انجمن های چپ کارگری بود. همیشه خودش را به همه حتی آدم هایی که برای اولین بار می بیند کمونیست معرفی می کند و بیانیه و ادعاهایش در facebook گوش فلک را کر می کند.

 همیشه برند می پوشید ... هنوز هم گاهی status اش را راجع به ساعت و ادکلن مارک داری که به تازگی خریداری کرده update می کند ...  

 

چهار.

چقدر بودن با آدم هایی که اعتقاداتشان "اصالت" دارد، دلپذیر است. 

نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه 10 اسفند1389 |
 

اول: جشنواره

- دوشنبه صبح از سفر برگشتیم. برلین را دوست داشتم. خیلی. نه اینکه شهر چیز خاصی داشته باشد. شبیه بقیه شهرهای شمالی آلمان تازه است و درشت و بلند با سرمای استخوان سوز و بادی که انگار تا بنیانت را از زمین نکند کوتاه نمی آید. ولی برلین انگار روح خاصی داشت. البته باید هم داشته باشد. این همه داستان و آرمان و آشوب را یک جایی باید جا کند.

 

- "جدایی نادر از سیمین" را در آخرین شب جشنواره در سالنی همراه با هزار نفر دیگر تماشا کردم. فیلم تمام شد و به دنبالش تیتراژ و بعد صفحه سیاه خالی. هیچ کس از جایش تکان نمیخورد. چند دقیقه ای طول کشید تا تماشاچیان شروع به ترک سالن کردند. هیچ کس حرف نمیرد ... یکی از محبوب ترین فیلم های وطنی عمرم است. گذاشته امش یک جایی آن بالای لیست. نزدیک "هامون" و "باشو" و "لیلا" و "شوکران" ... آن بالای بالا ...

.

.

.

و آخر اینکه تیمار دائمی گلدان کوچکم جواب داده. امروز چندتا جوانه نشسته روی شاخ و برگ هایش. در خرافه های من در آوردی من این نشانه سرخوشی است :) 
نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 6 اسفند1389 |

و من خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد. 

نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 16 دی1389 |
 

یک.

مدتی است که در چند جا و به مناسبت های مختلف راجع به 11 اصل زندگی می خوانم. دیگر پیرتر از آنیم که از این حرف های شعاری لذت ببریم، برانگیحته شده یا درسی بگیریم ولی ای کاش یاد می گرفتم اصل اولش را بپذیرم. نمی توانم تصور کنم که زندگی با پذیرفتنش چقدر ساده می شود.

دو.

"حماقت بزرگ ترین نیروی روحانی تمام بشر است. باید در برابر آن سر تعظیم فرو آورد چون همه جور معجزه ای از آن ساخته است."

                                                          باگ مورن در "خداحافظ گری کوپر"

سه.

نمی دانم چرا به افغانستان، مردم و سزرمینش بسیار علاقمندم. دیدن رنج و دردشان بیشتر از حد یک همدردی انسانی آزاردهنده می شود. زبان مشترک حتما دلیلی است ولی فکر نمی کنم تمامش باشد.

چهار.

“Mad Men” سریال محبوب همه عمرم است. تماشایش به همه رفقا التماس می شود.

پنج.

گاهی می خواهم اینجا آهنگ های پیشنهادی بگذارم. همین جوری: لینک


نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه 20 مهر1389 |
 

یک.

" ... کسانی که در غروب و زیر چراغ های تازه روشن شده به سویی می شتافتند تا با هم چیزی بنوشند و چیزی بخورند و عشق بورزند. آدم های کافه های عمده هم همین کار را می کردند، یا فقط می نشستند و حرف می زدنند و عاشق این بودند که دیگران ببینندشان. مردمی که من دوست داشتم و نمی شناختم به کافه های بزرگ می رفتند، چون در جمعیت گم می شدند و هیچ کسی به آن ها توجهی نداشت و می توانستند تنها و در میان جمع باشند."

 

 

پاریس جشن بیکران (ارنست همینگوی)

ترجمه فرهاد غبرایی

  

دو.

" آدم وقتی به سن خاصی می رسد، تازه متوجه می شود که فاقد آن استعداد و عظمت است. آدم در جوانی می خواهد به بزرگی و عظمت برسد اما حالا یا به خاطر نبود فرصت یا نظم و برنامه ریزی یا شاید هم به خاطز نداشتن نبوغ و استعداد، نتوانسته به آن جایگاه بزرگی که می خواسته دست یابد. سال ها پشت سر هم می آیند و می روند و آدم متوجه می شود که من فقط یک آدم متوسط بوده ام ... "

 

                                                                          وودی آلن

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 20 شهریور1389 |
 

اول

اینجا تقریبا در طول سال، چهار یا پنج تا فستیوال بزرگ در شهر برگزار می شود. اوائل ذوق زده با همدلم به تماشای شادی آدم ها می رفتیم. موسیقی، انواع آیین های عجیب و غریب، رژه با لباس های جذاب، انواع غذا و ... این که مردم اینجا چه قدر در اوج مستی و هیجان زدگی، آرام و مودبن مشعوفم می کرد. در ضمن ناگفته نماند که نادیده های بسیاری را هم دیدیم که مرزهای تعریف شده در ذهنمان را در مورد بسیاری از مفاهیم به مقدار قابل توجهی جا به جا کرد. به هر حال این احساس لذت مثل خیلی چیزهای دیگر دنیا پایدار نبود. کم کم در فستیوال ها پس از دوره ای از شعف کودکانه، گوشه از مغز که انگار مخضوضا در آدم های خاورمیانه ای کار گذاشته شده شروع به کار می کرد. جرقه با دیدن تعداد زیادی زنان بی ناموس و مردان مست و حریص زده می شود. انگار ممکن است تعداد زیادی بانو برهنه شوند و مردان مست و دنیا سر جایش باقی بماند که هیچ بهتر هم بشود. بعد با تماشای نوجوانان یاد دوران نوجوانی و جوانی خودمان می افتیم و اوضاع کم کم پیچیده و عمیق تر می شود. اینکه چرا مردمان ما نمی توانند چنین شادی های دسته جمعی را تجربه کنند؟ اینکه پدر و مادرهامان چرا در زندگی آنقدر سختی کشیده اند و چرا ... و اینکه عادلانه هست یا نیست و تقصیر کیست و ... خلاصه همان دردهای کهنه و سوالات نخ نما شده که واقعا بیشتر از خودشان بی جوابیشان روح آدم را سوهان می کشد. کم کم متوجه نوعی روند در ماجرا شدیم. با خوشحالی راهی جشن ها می شویم و آویزان و افسرده، غرق در بحث های فلسفی راجع به زندگی و دنیا و مملکت باز می گردیم.

کلا که دیگر به رفتنش نمی ارزد.

 

دوم

چند مدتی است که به موسیقی rock خیلی علاقمند شده ام و اکثر وقت ها در حال گوش دادن به آلبوم های ستاره هایش هستم. می دانم که راک زیادی این وری است و حتی با وجود تاثیر عمیقش بر فرهنگ غرب علارغم خیلی چیزهای دیگر، حتی راهی هم به فرهنگ های این طرف تری پیدا نکرد که مثلا مانند پاپ ایرانی، راک ایرانی داشته باشیم ولی نمی دانم چرا زیاد با آدم غریبگی نمی کند.

 

سوم

چند تا رمان در سفرم به ایران خریدم که بعد از بازگشت فرصت یا حوصله خواندنشان را نکردم. سه هفته ای است که در گیر شده ام. ”after dark” موراکامی را خواندم. اولین چیزی بود که ازش می خواندم و حقیقتش را بگویم چندان تحت تاثیر توانایی های آقای نویسنده قرار نگرفتم. الان در حال سه باره خوانی "خداحافظ گری کوپر" ام. حتما باید راجع به رومان گاری بنویسم.

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 6 شهریور1389 |

دوباره مشترک فیلم شدم. 

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 6 شهریور1389 |

امروز فقط می خواهم در رسای نوشتن بنویسم. این که چقدر روز و شب به این وبلاگ جوان مرگ شده ام فکر می کنم و اینکه چقدر حسرت به روز کردنش روز و شب این روزهای پر هیاهو با من است. اینکه هر روز نشسته در ترام در مسیر دانشگاه تا خانه دائما دارم نوشته هایم را با خودم زمزمه می کنم و دریغ که به محض پیاده شدن دوباره همه افکار رویایی از ذهنم رخت بر می بندد.

و عجیب این است که  با وجود این همه خواستن نمی فمهمم چه چیزی مانع است. چرا نمی نویسم وقتی اینقدر به آن احتیاج دارم؟

نمی دانم مدتی است حال و روز عجیبی دارم انگار گاهی اصلا دنیا و ماجراهای آن را دنبال نمی کنم. گاهی واقعا احساس می کنم ارتباطم با کل دنیای خارج قطع است.

دوست دارم هر روز بنویسم و نه اصلا راجع به هیچ چیز مهم و تاثیر گذاری نه اصلا. بر عکس راجع به همه چیزهای معمولی. راجع به همه چیزهای روزانه و تکراری زندگیم راجع به ترمی شماره 9 ای که هر روز ساعا 7:25 از ایستگاه سر کوچه می گیرم و ساعت 7:45 جلوی در اصلی دانشگاه پیاده ام می کند. کافه و کیکی که از "Tanenbar" می گیرم و به دفتر محل کارم می برم. راجع به ماجراهای روزمره سر کار. ناهار با گلرو و یوآن پسر کوچک چینی ای که گاهی به ما می پیوندد و اینکه چقدر دوست داشتنی است. راجع به جلساتی که سر کلاس می روم و سوال هایی که گاها نمی توانم جوابشان را پیدا کنم و مهربانی و بد جنسی گاه گاه بچه ها.

راجع به جلسات هفتگی و ماهانه امان با اساتیدمان و همه رابطه عشق و نفرتی که با استاد بی نهایت سخت گیر و خشن ام دارم. روزهای سخت کاری و شب بیداری ها و شنبه شب های آرام. استرس های وحشتناک قبل جلسات و لذت احساس موفقیت پعد از انجام وظایف ... دست و پنجه نرم کردن های من و همدلم با زخم های غربت و لذت بی نظیری که گاهی از آرامش خاموش و زیبایی بی نظیر شهر می بریم.

نمی دانم راجع به غذاهایی که می پزیم و فیلم هایی که می بینم. مهم نیست برایم راجع به چی فقط دوست دارم هر روز بنویسم. هر روز.

 

 

 

نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 6 اردیبهشت1389 |

قسمت اول

 شاید روزی نگذشته باشد در این ماه ها که به اینجا سر نزده باشم. هر بار این پست آخری را می بینم و پوزخندی نثار نادانی و حماقت خودم می کنم. اگر چند هفته ای صبر می کردم حتما چیزهای جدی تری برای گلایه کردن می داشتم و این پست این قدر ناله از سر بی دردی به نظر نمی رسید. حالا که می خوانمش حالم را به هم می زند. درست مثل شکایت مردم سوئیس می ماند از هوای بارانی.

عیبی ندارد البته. عزیزی می گفت این ها همه می شوند درس های زندگی.

 

قسمت دوم

 جوان تر که بودم، اگر روزی به مراد نبود، به سراغ خواستنی های خودم می رفتم. فیلمی، کتابی یا نوایی قدیمی  که ذره ای حواسم را از رئالیسم پر رنگ زندگی پرت کند و روحم دوباره کمی سنجاق شود به رویاهای زیر دست و پا مانده.

  یک سالی است که دیگر، این داستان ها و نواهای آشنا بلندم نمی کنند. برعکس من خرابشان می کنم. حالا دیگر نمی توانم آهنگ هایی را که روزهای اول آمدن به اینجا برای نجات خودم از حملات نوستالژیک گوش می کردم، دوباره بشنوم. به جای رویا، روزهای تاریک به سراغم می آیند. دیگر محتاط شده ام. حواسم هست که وقتی حوصله ام سر جایش نیست به هر چیزی چنگ نزنم.

 این یکی ولی استثنا است. چرایش را نمی دانم ولی مرا یاد مادرم می اندازد و یاد مادر آدم را همیشه بلند می کند.

 

نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه 15 دی1388 |


نه اینکه الان به این نتیجه رسیده باشم ولی ایمانم تکمیل شده که نوشتن درد می خواهد. یادم هست که اولین باری که بالاخره در مقابل وسوسه نوشتن کوتاه آمدم و اینجا را راه انداختم زخم های عجیبی خورده بودم. حال بگذریم که منظورم از درد هم همیشه ملال روحی نیست.

اینجا هم البته زمانی است که نمی نویسم و راستش اصلا به نوشتن فکر نمی کنم. نه اینکه دردی نباشد که تا دلتان بخواهد درد دوری و غربت و جدیدا بدتر از همه این ها درد زوال وطن و رویایی با واقعیات تلخ برش افزوده شده.

نمی دانم انگار این خاصیت مغرب زمین بزک شده است که از آن کل سرزمین های خاوران از جمله مملکتمان ایران، سیاه تر و مرعوب کننده تر به نظر می رسد. روزی نیست که بیاید و برود و من به سرنوشت ایران، آینده اش، گذشته اش، دلیل درد و درمان و ... فکر نکنم.

امروز با جمع ترک زبان آزمایشگاهمان حرف می زدم که راجع به دل آرا دارابی و مجازات سنگسار در ایران می پرسیدند. در میانه بحث بر سر اندازه سنگ،یکیشان پرسید ای بابا من نمی فهمم مگر سنگ انداز آدم نیست؟ و من از آن زمان دائم به این فکر می کنم که چرا من در میان تمام آدم های اطرافم که در ایران از دور و نزدیک می شناختم، حتی نزدیک ترینشان به کانون قدرت منفور و مسئول این جنایت، کسی را در آن درجه قصاوت که حکم سنگسار را اجرا کند ندیده ام؟ پس کجان این آدم ها که هر روز خبر اعمالشان گوش و ذهن مردمان لطیف این سرزمین های تر و تمیز را پر می کند؟

 

راستش خسته شده ام از لاپوشانی مضخرفات جاری در اخبار  ایران.

 

-    دخترک 24 ساله را اعدام کردند؟           - نه همیشه این طور نیست ...

 

-    زن را به جرم خیانت سنگسار کردند؟      - نه راستش حکم سنگسار اثباتش آنقدر سخت است که در واقع ....

       

-    زندانیان سیاسی را می کشند؟          - همممم نه راستش بستگی دارد ....

       

-    دانشجویان مخالف را از تحصیل محروم می کنند؟        - نه راستش ما آزادانه هر گاه می خواستیم در اعتراض به چیزی تحصن می کردیم...

      

-    پسران را به خاطر مدل مویشان دستگیر می کنند؟    - نه ...

       

-         مردان می توانند چند زن داشته باشند؟    - نه  کاملا ...

       

-         زنان حق طلاق ندارند؟    - چرا این طورها هم نیست ...

 

و خوب درد این است که همه اشان دقیقا همین طور است.

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 19 اردیبهشت1388 |
 

"به سلامتی ... که آزاد می شه از این چهار دیواری

که همه دنیا چهار دیواریه ..."

 

اعتراض

مسعود کیمیایی

 

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 29 فروردین1388 |

عید و سال نو و سالگرد اینجا آمد و رفت و من هیچ راجع به شان ننوشتم. از آن نوشته ها که یعنی بگوید چه سالی بود و چه کردیم و دستی به سر و روی اینجا بکشیم و ... خلاصه از این چیزهای کلی که آدم ها در این مواقع می گویند. هر چند که من در این مدت تحت فشار کار با سیستم "Linux"  و سعی در درست کردن ادا کردن گذشته نقلی به زبان خارجی ها و سرو کله زدن با نامه های آلمانی کلا از آدمیت در آمدهام ولی به هر حال به قول رفقا "nice" می بود اگر چیزی می نوشتم و این خانه را از این سیاه پوشی در می آوردم.

 

اینجا چهار روز تعطیلات "Easter" بود که به عبارتی همان عید پاک است که نمی دانم لابد چیزی معادل عید فطر خودمان است، جشن پس از پرهیز و این حرف ها.  اما آنطور که دوستان خارجی ام می گویند ریشه این عید از یونان و قبرس و جاهایی نزدیک به ترکیه است و بنابراین آدابی کم و بیش شرقی دارد. آدم ها در این عید مثل مال خودمان خانه می سابند و تخم مرغ رنگ می کنند و ... (نه به معنی باقی به معنی اینکه بیشتر نمی دانم) و خلاصه شادند. این چند روزه هوا هم بد جور بهاری شده و شادی مردمان زوریخ را که عاشق آفتابند تکمیل نموده. یاد سیزده به درهای خودمان می افتم که تا یاد دارم ابری بود و سرد و بارانی که جدیدا سرازیر شدن سیل هم به آن اضافه شده. قربان گرداننده این دنیا بروم که توی سر "تو سری خورده" تا می تواند می کوبد.

 

خلاصه من و همدلم از تعطیلات نهایت استفاده را کرده صفایی به درون و برونمان دادیم و گشتی در شهر زدیم، کنار دریاچه ای، سینمایی رفتیم و من تازه بعد از چهار ماه شهر قدیمی زوریخ را که به "old town" معروف است کشف کردم. کوچه های تنگ با ساختمان های قدیمی اما سر پا، مغازه های ریز و درشت رنگی، کافه های فراوان با صندلی های کهنه در گوشه کنار کوچه ها و خلاصه چه همه اصالت و زندگی! یاد کافه نادری، خیابان فردوسی و دولت افتادم و عشقی که با قدم زدن در پیاده روهای شلوغ و گاها کثیف آنجا می کردم. نه اینکه شباهت ظاهرینی باشد نه.تاکید نمی کنم که قضیه روح ماجرا است که دیگر مبحث ضایع می شود. 

 

زیرنویس: مدت هاست که گاهی برای شادی خودم عکس می گیرم و گاهی خیلی دوست دارم عکس های خودم را اینجا برای رفقا آپلود کنم ولی نمی دانم چطوری ): می دانم که می شود و احتمالا بسیار آسان است ولی سوادم قد نمی دهد." آیا کسی هست که مرا یاری کند؟" (:

 

نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 24 فروردین1388 |
سال اینجا گذشت و من هیچ نفهمیدم :)
نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 22 فروردین1388 |
 

امشب دوباره آهنگ های دلنشین در کلبه کوچکمان برقرار است. همدلم  مهمانم کرده به نواهای محبوبش.

 

راستش دیگر دست و دلم به نوشتن نمی رود. اینجا را پر کرده ام از ناله های بامداد و شامگاه از غم دوری و ... کار دیگری هم فعلا از دستم بر نمی آید. حرف باید از دل برآید که بر دل نشیند و در این روزها چیز دیگری از دلم بر نمی خیزد که لایق دل یاران باشد.

 

"ببار ای ابر بهار

ببار ای بارون ببار

 داد و بیداد از این روزگار

ای بارون ای بارون ..."


 پس صبر می کنم تا روزگاری که شاید زمان با معجزه همیشگیش رنج های درونی ام را کمی تسلی دهد. روزی که خاطرات نه آتش که نشاطی بر جانم زنند. روزی که دوباره احساس کنم پرم از مهربانی. روزی که دوباره دنیا زیر پایم باشد. روزی که ...

 

 

نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه 11 فروردین1388 |
 

همدلم می گوید: همیشه لازم نیست به چیزی اعتقاد داشته باشی. وقتی مادرم اسپند دود می کرد، هیچ وقت به چشم بد آدم های تنگ نظر فکر نمی کردم. آیینش را و بویش را دوست دارم. اینکه اسپندان را دور سرت بچرخانم ...

 

برای کلبه کوچکمان دو تا گلدان خریده ام. به یاد گل های مادرم که شاید این سبزهای ریشه دار من را هم مثل مادرم دوست داشته باشند و گل کنند و برگ دهند و دل خوشمان کنند به این زندگی.

 

عید می آید. دیگر دلیلی برای شکایت از احوالات دنیا نیست. دیگر هیچ آشنایی بی گاه در خانه ام را نمی زند. اینجا هیچ آشنایی هیچ وقت در خانه امان را نمی زند.

نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه 18 اسفند1387 |

لولی‌یی با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

 

لولی: کولی

مرده ریگ: آنچه از مرده باز ماند.

                                                                                      عبید زاکانی (منبع)

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 3 اسفند1387 |

کلا این روزها جمله هایم با این ترکیب آغاز می شود که دلم تنگ شده برای ...

 و دوباره دلم تنگ شده برای جمع نسوان هم خونم (مادر و خواهرانم) که دوباره در آن اتاق تنگ و طولانی موسوم به "تهی" (ت با فتحه) خانه پدریمان بنشینیم و فارغ از همه دنیا به خودمان بخندیم.

چهار تا دختر که به اعتقاد مادرم همه دختر زاییم. عجب زن بازاری می شود طایفه ما بیست سال بعد.

 

اینجا آنقدر ماجرا اتفاق می افتد که نمی دانم کدام را باید بنویسم. ماجرای "ایمن" زن کانادایی فلسطینی تبار همکار به ظاهر مدرن مصریم که شوهرش سرش داد می زند و اجازه نمی دهد با مردان حتی یک کلمه حرف بزند یا ماجرای "داویده" پروفسور استاد یار، دانشیار نمی دانم همان تازه کار آزمایشگاهمان با مغز اندازه فندقش  که از هر فرصتی برای توضیح دادن محاسنش برای گلرو استفاده می کند.

 

بحث های فلسفی و درددل های تنهایی بماند، این حرف های خاله زنکی در گلو مانده آخر مرا می کشد.

 

Friends شده موسیقی زندگیم. نه اینکه قبلا نبوده ولی کم کم دارم جدا و واقعا شورش را در می آورم. یک بار باید اساسی راجعبش صحبت کنیم.


راستش این جمله مال خودم نیست و انگار که جایی خواندمش. به هر حال وصف حال امروز من بود که وقتی تنها زندگی می کنی موی توی غذا مال خودت است!


نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه 29 دی1387 |

قسمت اول

اینجا شده است دفتر خاطرات روزمره ام و من دیگر هیچ نگرانش نیستم. امروز در پیشه دانش اندوزیم تشویق شده ام و بنابراین احوالم رو به راه است. مطمئنم که هیچ تصوری از شدت اشتیاق و نیاز من به تشویق ندارید. البته شاید نزدیکان لحظاتی را به یاد بیاورند که تحت فشار عاطفی جملات تحسین آمیز از حلقومشان بیرون کشیده ام ولی ماجرای این چاله روحی عمیق تر از این حرف هاست و فعلا علاقه ای به دریدنش ندارم.

اینجا آدم ها کم کم دارند مهربان و دلنشین می شوند. حتی همکار آلمانیم که اوایل لال به نظر می رسید صبح ها راجع به وقایع روزمره و زبان فارسی! با من حرف می زند و ظهرها برای ناهار دعوتم می کند. شاید هم چیز خاصی عوض نشده و من تصمیم به دوست داشتنشان گرفته ام.

 

قسمت دوم

به گمانم "سلیقه" آدم ها اغلب خیلی پر معنی تر از یک انتخاب کوچک است. منظورم مفاهیم درونی ای مثل سلیقه موسیقیایی یا ادبیاتی نیست که این ها مطمئنا می تواند نشانگر طرز نگرش آدمیزاده باشد. مرادم چیزهای خیلی جزئی تری مثل ساعت مچی یا کیف پول است. موضوع به عبارت "لباس نشانه شخصیت و ..." اینها هیچ ارتباطی ندارد تنها سعی دارم بگویم که در هر انتخابی تاریخچه ای پنهان است. به گمانم من می توانم تمام آدم هایی را که دست بند کوچک رنگی قدیمی مرا دوست دارند، دوست داشته باشم!

 

قسمت سوم

اینکه آدم ها ازدواج می کنند از منظری، حرکت جالبی است. اینکه آدمی را آنقدر می خواهی که حاضری قراردادی اداری و رسمی برای با او بودن امضا کنی. البته که می توان دوست بود و دوست داشت ولی بند دوستی گاهی نازکتر از آن است که برای دنیای به این پوست کلفتی کار کند. قولی می دهی که با او بمانی یا حداقل همه سعیت را می کنی که بمانی. راستش هیچ قصد ندارم اینجا راجع به "ازدواج" و باقی مسائل حرف بزنم که فلسفه اش به گمانم در حد بحث بر سر بودن یا نبودن پیچیده است (یا نیست و فقط در اندازه درک من نمی گنجد). ولی نکته جدیدی که دائم این روزها در گوشه ذهنم می چرخد این است که کاش قراردادهای مشابه دیگری هم وجود داشت. کاش ماجرا به این چیزی که هست ختم نمی شد و من می توانستم بقیه آدم های محبوبم را هم(که البته اغلب دخترند) جوری به زندگیم سنجاق کنم.

 

دریغ که نیست و یکی یکی در پیچ و خم روزگار جا می گذارمشان.

 

زیرنویس 1: ماجرای این دسته بند قدیمی برای من جدی تر از این حرف هاست. کلا آدم های روی زمین دو دسته اند: کسانی که حاضرم دستبندم را بهشان ببخشم و آدم هایی که لیاقت داشتنش را ندارند!

 

زیرنویس 2: هرگونه تاثیرپذیری از همکاران "هوموسکچوالم" را شدیدا تکذیب می کنم (:

 

توضیح: البته که این عکس دستبند ستوده شده من نیست. آن را به همراه اضافه بار و باقی تعلقاتم در فرودگاه پیش همدلم جا گذاشتم. این عکس شبیه ترین چیزی است که با این الگوریتم های زبان نفهم جستجو در دنیای مجازی پیدا کردم.

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 21 دی1387 |

فردا آخرین روز تعطیلات جهنمی است. گلرو از مملکتش برگشته و قرار است دوباره به قول خودش routine امان را انجام دهیم. سینما و بعد شام در رستوران ترک ها که آقاهایی شبیه شوهر عمه های من دارد.

 

نمی دانم چرا تازگی ها به نظرم یک زن سی ساله اینقدر دلرباست. نه آنقدر پیر است که نتوان صرفا زنانگی و زیباییش را تحسین کرد و نه آنقدر جوان است که توخالی و  پر زرق و برق به نظر برسد. اصالت دارد انگار. دوست دارم همه چیز تمام شود و چشم باز کنم ببینم سی ساله شده ام. هیچ حوصله شش سال جان کندن برای بزرگ شدن را ندارم.

 

 از جوانی و نادانی خسته شده ام.

 

یکی از تفریحاتم اینجا داشتن حساب و کتاب ساعت هایی است که هیچ حرف نزده ام. تا فردا صبح از سی ساعت می گذرد.

نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه 15 دی1387 |
 


آی که تنهایی جان می کاهد


نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 14 دی1387 |