تبليغاتX
شب نوشته ها


نه اینکه الان به این نتیجه رسیده باشم ولی ایمانم تکمیل شده که نوشتن درد می خواهد. یادم هست که اولین باری که بالاخره در مقابل وسوسه نوشتن کوتاه آمدم و اینجا را راه انداختم زخم های عجیبی خورده بودم. حال بگذریم که منظورم از درد هم همیشه ملال روحی نیست.

اینجا هم البته زمانی است که نمی نویسم و راستش اصلا به نوشتن فکر نمی کنم. نه اینکه دردی نباشد که تا دلتان بخواهد درد دوری و غربت و جدیدا بدتر از همه این ها درد زوال وطن و رویایی با واقعیات تلخ برش افزوده شده.

نمی دانم انگار این خاصیت مغرب زمین بزک شده است که از آن کل سرزمین های خاوران از جمله مملکتمان ایران، سیاه تر و مرعوب کننده تر به نظر می رسد. روزی نیست که بیاید و برود و من به سرنوشت ایران، آینده اش، گذشته اش، دلیل درد و درمان و ... فکر نکنم.

امروز با جمع ترک زبان آزمایشگاهمان حرف می زدم که راجع به دل آرا دارابی و مجازات سنگسار در ایران می پرسیدند. در میانه بحث بر سر اندازه سنگ،یکیشان پرسید ای بابا من نمی فهمم مگر سنگ انداز آدم نیست؟ و من از آن زمان دائم به این فکر می کنم که چرا من در میان تمام آدم های اطرافم که در ایران از دور و نزدیک می شناختم، حتی نزدیک ترینشان به کانون قدرت منفور و مسئول این جنایت، کسی را در آن درجه قصاوت که حکم سنگسار را اجرا کند ندیده ام؟ پس کجان این آدم ها که هر روز خبر اعمالشان گوش و ذهن مردمان لطیف این سرزمین های تر و تمیز را پر می کند؟

 

راستش خسته شده ام از لاپوشانی مضخرفات جاری در اخبار  ایران.

 

-    دخترک 24 ساله را اعدام کردند؟           - نه همیشه این طور نیست ...

 

-    زن را به جرم خیانت سنگسار کردند؟      - نه راستش حکم سنگسار اثباتش آنقدر سخت است که در واقع ....

       

-    زندانیان سیاسی را می کشند؟          - همممم نه راستش بستگی دارد ....

       

-    دانشجویان مخالف را از تحصیل محروم می کنند؟        - نه راستش ما آزادانه هر گاه می خواستیم در اعتراض به چیزی تحصن می کردیم...

      

-    پسران را به خاطر مدل مویشان دستگیر می کنند؟    - نه ...

       

-         مردان می توانند چند زن داشته باشند؟    - نه  کاملا ...

       

-         زنان حق طلاق ندارند؟    - چرا این طورها هم نیست ...

 

و خوب درد این است که همه اشان دقیقا همین طور است.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 1:50 AM  توسط سمیرا | 

"به سلامتی ... که آزاد می شه از این چهار دیواری

که همه دنیا چهار دیواریه ..."

 

اعتراض

مسعود کیمیایی

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 10:7 PM  توسط سمیرا | 

عید و سال نو و سالگرد اینجا آمد و رفت و من هیچ راجع به شان ننوشتم. از آن نوشته ها که یعنی بگوید چه سالی بود و چه کردیم و دستی به سر و روی اینجا بکشیم و ... خلاصه از این چیزهای کلی که آدم ها در این مواقع می گویند. هر چند که من در این مدت تحت فشار کار با سیستم "Linux"  و سعی در درست کردن ادا کردن گذشته نقلی به زبان خارجی ها و سرو کله زدن با نامه های آلمانی کلا از آدمیت در آمدهام ولی به هر حال به قول رفقا "nice" می بود اگر چیزی می نوشتم و این خانه را از این سیاه پوشی در می آوردم.

 

اینجا چهار روز تعطیلات "Easter" بود که به عبارتی همان عید پاک است که نمی دانم لابد چیزی معادل عید فطر خودمان است، جشن پس از پرهیز و این حرف ها.  اما آنطور که دوستان خارجی ام می گویند ریشه این عید از یونان و قبرس و جاهایی نزدیک به ترکیه است و بنابراین آدابی کم و بیش شرقی دارد. آدم ها در این عید مثل مال خودمان خانه می سابند و تخم مرغ رنگ می کنند و ... (نه به معنی باقی به معنی اینکه بیشتر نمی دانم) و خلاصه شادند. این چند روزه هوا هم بد جور بهاری شده و شادی مردمان زوریخ را که عاشق آفتابند تکمیل نموده. یاد سیزده به درهای خودمان می افتم که تا یاد دارم ابری بود و سرد و بارانی که جدیدا سرازیر شدن سیل هم به آن اضافه شده. قربان گرداننده این دنیا بروم که توی سر "تو سری خورده" تا می تواند می کوبد.

 

خلاصه من و همدلم از تعطیلات نهایت استفاده را کرده صفایی به درون و برونمان دادیم و گشتی در شهر زدیم، کنار دریاچه ای، سینمایی رفتیم و من تازه بعد از چهار ماه شهر قدیمی زوریخ را که به "old town" معروف است کشف کردم. کوچه های تنگ با ساختمان های قدیمی اما سر پا، مغازه های ریز و درشت رنگی، کافه های فراوان با صندلی های کهنه در گوشه کنار کوچه ها و خلاصه چه همه اصالت و زندگی! یاد کافه نادری، خیابان فردوسی و دولت افتادم و عشقی که با قدم زدن در پیاده روهای شلوغ و گاها کثیف آنجا می کردم. نه اینکه شباهت ظاهرینی باشد نه.تاکید نمی کنم که قضیه روح ماجرا است که دیگر مبحث ضایع می شود. 

 

زیرنویس: مدت هاست که گاهی برای شادی خودم عکس می گیرم و گاهی خیلی دوست دارم عکس های خودم را اینجا برای رفقا آپلود کنم ولی نمی دانم چطوری ): می دانم که می شود و احتمالا بسیار آسان است ولی سوادم قد نمی دهد." آیا کسی هست که مرا یاری کند؟" (:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:6 PM  توسط سمیرا | 
سال اینجا گذشت و من هیچ نفهمیدم :)
+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 9:50 PM  توسط سمیرا | 

امشب دوباره آهنگ های دلنشین در کلبه کوچکمان برقرار است. همدلم  مهمانم کرده به نواهای محبوبش.

 

راستش دیگر دست و دلم به نوشتن نمی رود. اینجا را پر کرده ام از ناله های بامداد و شامگاه از غم دوری و ... کار دیگری هم فعلا از دستم بر نمی آید. حرف باید از دل برآید که بر دل نشیند و در این روزها چیز دیگری از دلم بر نمی خیزد که لایق دل یاران باشد.

 

"ببار ای ابر بهار

ببار ای بارون ببار

 داد و بیداد از این روزگار

ای بارون ای بارون ..."


 پس صبر می کنم تا روزگاری که شاید زمان با معجزه همیشگیش رنج های درونی ام را کمی تسلی دهد. روزی که خاطرات نه آتش که نشاطی بر جانم زنند. روزی که دوباره احساس کنم پرم از مهربانی. روزی که دوباره دنیا زیر پایم باشد. روزی که ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 0:51 AM  توسط سمیرا | 

همدلم می گوید: همیشه لازم نیست به چیزی اعتقاد داشته باشی. وقتی مادرم اسپند دود می کرد، هیچ وقت به چشم بد آدم های تنگ نظر فکر نمی کردم. آیینش را و بویش را دوست دارم. اینکه اسپندان را دور سرت بچرخانم ...

 

برای کلبه کوچکمان دو تا گلدان خریده ام. به یاد گل های مادرم که شاید این سبزهای ریشه دار من را هم مثل مادرم دوست داشته باشند و گل کنند و برگ دهند و دل خوشمان کنند به این زندگی.

 

عید می آید. دیگر دلیلی برای شکایت از احوالات دنیا نیست. دیگر هیچ آشنایی بی گاه در خانه ام را نمی زند. اینجا هیچ آشنایی هیچ وقت در خانه امان را نمی زند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 5:9 PM  توسط سمیرا | 

لولی‌یی با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

 

لولی: کولی

مرده ریگ: آنچه از مرده باز ماند.

                                                                                      عبید زاکانی (منبع)

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 5:35 PM  توسط سمیرا | 

کلا این روزها جمله هایم با این ترکیب آغاز می شود که دلم تنگ شده برای ...

 و دوباره دلم تنگ شده برای جمع نسوان هم خونم (مادر و خواهرانم) که دوباره در آن اتاق تنگ و طولانی موسوم به "تهی" (ت با فتحه) خانه پدریمان بنشینیم و فارغ از همه دنیا به خودمان بخندیم.

چهار تا دختر که به اعتقاد مادرم همه دختر زاییم. عجب زن بازاری می شود طایفه ما بیست سال بعد.

 

اینجا آنقدر ماجرا اتفاق می افتد که نمی دانم کدام را باید بنویسم. ماجرای "ایمن" زن کانادایی فلسطینی تبار همکار به ظاهر مدرن مصریم که شوهرش سرش داد می زند و اجازه نمی دهد با مردان حتی یک کلمه حرف بزند یا ماجرای "داویده" پروفسور استاد یار، دانشیار نمی دانم همان تازه کار آزمایشگاهمان با مغز اندازه فندقش  که از هر فرصتی برای توضیح دادن محاسنش برای گلرو استفاده می کند.

 

بحث های فلسفی و درددل های تنهایی بماند، این حرف های خاله زنکی در گلو مانده آخر مرا می کشد.

 

Friends شده موسیقی زندگیم. نه اینکه قبلا نبوده ولی کم کم دارم جدا و واقعا شورش را در می آورم. یک بار باید اساسی راجعبش صحبت کنیم.


راستش این جمله مال خودم نیست و انگار که جایی خواندمش. به هر حال وصف حال امروز من بود که وقتی تنها زندگی می کنی موی توی غذا مال خودت است!


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 1:59 AM  توسط سمیرا | 

قسمت اول

اینجا شده است دفتر خاطرات روزمره ام و من دیگر هیچ نگرانش نیستم. امروز در پیشه دانش اندوزیم تشویق شده ام و بنابراین احوالم رو به راه است. مطمئنم که هیچ تصوری از شدت اشتیاق و نیاز من به تشویق ندارید. البته شاید نزدیکان لحظاتی را به یاد بیاورند که تحت فشار عاطفی جملات تحسین آمیز از حلقومشان بیرون کشیده ام ولی ماجرای این چاله روحی عمیق تر از این حرف هاست و فعلا علاقه ای به دریدنش ندارم.

اینجا آدم ها کم کم دارند مهربان و دلنشین می شوند. حتی همکار آلمانیم که اوایل لال به نظر می رسید صبح ها راجع به وقایع روزمره و زبان فارسی! با من حرف می زند و ظهرها برای ناهار دعوتم می کند. شاید هم چیز خاصی عوض نشده و من تصمیم به دوست داشتنشان گرفته ام.

 

قسمت دوم

به گمانم "سلیقه" آدم ها اغلب خیلی پر معنی تر از یک انتخاب کوچک است. منظورم مفاهیم درونی ای مثل سلیقه موسیقیایی یا ادبیاتی نیست که این ها مطمئنا می تواند نشانگر طرز نگرش آدمیزاده باشد. مرادم چیزهای خیلی جزئی تری مثل ساعت مچی یا کیف پول است. موضوع به عبارت "لباس نشانه شخصیت و ..." اینها هیچ ارتباطی ندارد تنها سعی دارم بگویم که در هر انتخابی تاریخچه ای پنهان است. به گمانم من می توانم تمام آدم هایی را که دست بند کوچک رنگی قدیمی مرا دوست دارند، دوست داشته باشم!

 

قسمت سوم

اینکه آدم ها ازدواج می کنند از منظری، حرکت جالبی است. اینکه آدمی را آنقدر می خواهی که حاضری قراردادی اداری و رسمی برای با او بودن امضا کنی. البته که می توان دوست بود و دوست داشت ولی بند دوستی گاهی نازکتر از آن است که برای دنیای به این پوست کلفتی کار کند. قولی می دهی که با او بمانی یا حداقل همه سعیت را می کنی که بمانی. راستش هیچ قصد ندارم اینجا راجع به "ازدواج" و باقی مسائل حرف بزنم که فلسفه اش به گمانم در حد بحث بر سر بودن یا نبودن پیچیده است (یا نیست و فقط در اندازه درک من نمی گنجد). ولی نکته جدیدی که دائم این روزها در گوشه ذهنم می چرخد این است که کاش قراردادهای مشابه دیگری هم وجود داشت. کاش ماجرا به این چیزی که هست ختم نمی شد و من می توانستم بقیه آدم های محبوبم را هم(که البته اغلب دخترند) جوری به زندگیم سنجاق کنم.

 

دریغ که نیست و یکی یکی در پیچ و خم روزگار جا می گذارمشان.

 

زیرنویس 1: ماجرای این دسته بند قدیمی برای من جدی تر از این حرف هاست. کلا آدم های روی زمین دو دسته اند: کسانی که حاضرم دستبندم را بهشان ببخشم و آدم هایی که لیاقت داشتنش را ندارند!

 

زیرنویس 2: هرگونه تاثیرپذیری از همکاران "هوموسکچوالم" را شدیدا تکذیب می کنم (:

 

توضیح: البته که این عکس دستبند ستوده شده من نیست. آن را به همراه اضافه بار و باقی تعلقاتم در فرودگاه پیش همدلم جا گذاشتم. این عکس شبیه ترین چیزی است که با این الگوریتم های زبان نفهم جستجو در دنیای مجازی پیدا کردم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 1:8 AM  توسط سمیرا | 

فردا آخرین روز تعطیلات جهنمی است. گلرو از مملکتش برگشته و قرار است دوباره به قول خودش routine امان را انجام دهیم. سینما و بعد شام در رستوران ترک ها که آقاهایی شبیه شوهر عمه های من دارد.

 

نمی دانم چرا تازگی ها به نظرم یک زن سی ساله اینقدر دلرباست. نه آنقدر پیر است که نتوان صرفا زنانگی و زیباییش را تحسین کرد و نه آنقدر جوان است که توخالی و  پر زرق و برق به نظر برسد. اصالت دارد انگار. دوست دارم همه چیز تمام شود و چشم باز کنم ببینم سی ساله شده ام. هیچ حوصله شش سال جان کندن برای بزرگ شدن را ندارم.

 

 از جوانی و نادانی خسته شده ام.

 

یکی از تفریحاتم اینجا داشتن حساب و کتاب ساعت هایی است که هیچ حرف نزده ام. تا فردا صبح از سی ساعت می گذرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 0:57 AM  توسط سمیرا | 


آی که تنهایی جان می کاهد


+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 1:0 AM  توسط سمیرا | 
 

همیشه در مجمع های عمومی که بودیم، خیابان، مترو و یا اتوبوس، پیرمردها جور خیلی خیلی خاصی نگاهش می کردند. زیاد اتفاق می افتاد. مسخره می کرد و می گفت قیافه اش شبیه "عشق های قدیمی" است!

 

و چه داستان هایی می شود ساخت. حقیقتش را بخواهید من عاشق عاشقانه هایی هستم که آخرش به هم نمی رسند. و خوب دیدار بعد سال ها که هر نگاهی لابد می شود دنیایی حرف و داستان و حسرت که چه کردی و یا چه می شد زندگیمان اگر ....

 

جالبش و یا بهتر بگویم ناجالبش اینجاست که هیچ نمی شد. که سرنوشت عشق های "به هم رسیده" غالبا همین است. حواست که جمع نباشد، هیولاهای عادت و روزمرگی آهسته می خزند روی بساط زندگیت ، و  رویم به دیوار، گند می زنند به هر چیز و هر کسی که رسیده ای. فراموش می شود اندازه تمنایت.

 

زیرنویس1: چه کنم که آخر نمی شود مبحثی را راجع به عشق و عاشقانه بدون "ریک و الزا" برگزار کرد. بهترین سکانس این عاشقانه آرام هم به نظر من موقع همان نگاه های پر از معنی و شکایت و ... (چه بگویم آخر که اگر توصیفش ممکن بود که تصویرش چنین ماندگار نمی شد) ریک به الزا است وقتی اولین بار در کافه می بیندش و ...

 

زیرنویس 2: راستش این ماجرای فراموش شدن عشق و از این دست، به نظرم جای حرف و کار زیاد دارد. و مفصل تر می توان و باید راجع به فلسفه این چیزها حرف زد و فکر کرد  که چرا آدمی زاده تا این اندازه مجمع اضداد است و تازگی و کهنگی، هیجان و آرامش را هر دو با هم می خواهد! برای اینکه اعلامیه ام تکمیل شود اضافه می کنم که به نظرم آگاهی فرهنگی یافتن در این زمینه ها حتی گاهی خیلی مهمتر از آگاهی اخلاقی است.


زیرنویس 3: جدا از همه این فلسفه بافی ها این زوج های پیر و تجسم تاریخچه نهفته در رابطه اشان همیشه دلم را می برد :)

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 9:0 PM  توسط سمیرا | 

عاشق توضیحی شده ام که زیر عنوان نویسندگان سکولار آمده است :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 2:11 AM  توسط سمیرا | 

چند روزی است که دائم دلم هوای مادرم را دارد. هوای مادر که البته همیشه در سر آدمیزاده هست ولی گاهی مثل حالای من گوشه ای از دل  که فقط مال اوست ورم می کند. عجیب است که یادم نیست قبل ها چطور جمع و جورش می کردم.

 

امروز محمد (همکار عرب) و فیلیپ (همکار سوئیسی) حرف های قشنگی دادو ستد می کردند. فیلیپ از قول یگانه ای می گفت که میله برقگیر بر فراز مناره کلیسا نشانه بی ایمانی است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 2:5 AM  توسط سمیرا | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 2:50 AM  توسط سمیرا | 


انگار هیچ دردم را نفهمیده ای

به جای این همه نسخه

خودت را برایم بپیچ (:



+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 0:12 AM  توسط سمیرا | 

یکشنبه 10 آذر

امروز سی ام نوامبر است و من از فردا دوباره هنوز هفته ای از فراغتم نگذشته، مشغول تحصیل می شوم. حالا دیگر 18 سال است که گفته های بزرگان را می خوانم و مشق می کنم که شاید روزی من هم بزرگ شوم و چه می دانم باری از دوش هم عصرانم بردارم یا چیزی بر گذشتگانم بیفزایم. البته تا جایی که به خاطر دارم هرگز چندان دغدغه دانش اندوزی نداشته ام و قرار بوده درس و مشق راهی برای گذران زندگیم باشد تا بتوانم باقی عمرم را صرف محبوباتم نمایم. صرف خواندن، دیدن و لذت بردن از این دنیای بی سر و ته.

 

امروز روز سومم در غربت است. هنوز در حال کشف و شهودم و غم غربت گریبانگیرم نشده است. خانه کوچک 40 متریم درست مثل باقی شهر آرام و دنج است. مرغ و برنجم را بار گذاشته ام، موسیقی آرام وطنی را برقرار کرده ام و منتظر این فنجان چای نشسته ام تا سرد شود. بیرون برف نشسته روی سقف خانه هایی که شبیه تر از همه خانه ها به نقاشی های کودکیمان است. ماه کمر باریکی هم در آسمان می درخشد که اینجا از پنجره عرق کرده اتاقم می بینمش.

 

اینجا همه مردم آرامند و انگار آرامش خاطر نسل هاست که در آن ها با ژن ها به صورت وراثتی منتقل می شود. سال هاست که هر چه خواسته اند، داشته اند و گفته اند و کرده اند. عقده ای نهفته در هیچ کجایشان ندارند و چه چیزی در مناسبات اجتماعی بهتر از بی عقده گیست که آدم بی عقده حسرت و حسادت ندارد و تیغی از روی عمد بر سر و روی کسی نمی کشد.

 

 

چهارشنبه 14 آذر

اینجا شبیه دفتر خاطرات شده که دوست ندارم ولی چاره چیست که همه هم صحبتانم را گذاشته ام و آمده ام به این خراب شده که چه می دانم ...

 

اینجا اوضاع کم کم روبه راه می شود. دیگر گم شدن های گاه به گاه و در سخت روغن یا زیب سفت ساکم اشکم را در نمی آورد. کارهای محوله در آزمایشگاه پیش می رود و من هم به یمن دختر ترک و آقای ایتالیایی آزمایشگاه که لطفشان شامل حال من شده همه مایحتاجم را در شهر تهیه کرده ام. ملالی نیست جز دوری.

 

جمعه

بالاخره این تعطیلات آخر هفته رسید.  راستش ناراحتم که چیز به دربه خورتری از وقایع روزمره برای عرضه ندارم. مدتی است حرفی از بزرگان نخوانده ام و مغز جمع و جور خودم هم دائم دست به یقه با دانش تجربی است.

 

گلرو (دختر ترک همکارم که آدم نازنینی است و از قضا مثل بنده عاشق سینما)، دعوتم کرده یکشنبه با هم برویم این فیلم جدید آقای وودی آلن را ببینیم.

هی که همدلم اینجا نیست و دل و دماغی حتی برای جدیدترین فیلم آقای مجبوبم ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 11:58 PM  توسط سمیرا | 
 

نمی دانم. مدتی است که حالم هیچ خوش نمی شود. انگار که دلم گرفته باشد.  ماجرا با آن  چند دست کت و شلوار که گاه به گاه از دیواره دل آدمیزاد  آویزان می شود، کمی فرق می کند. آن دل گرفتن های مخصوص که بعد از ظهر و دم غروب سراغ آدم می آید و گاهی هم البته سراغ جمعی که در آن هستی. و خوب دلیل هم که ندارند. این بار از این جنس ها نیست که با خواب شب و آمدن صبح رفع و رجوع شود. الان روز هاست که با من است.

 

تاریخ شروعش را نمی دانم. روزهایی که دانشگاه شلوغ شد و آدم ها در میز بغلی من در کتابخانه برای ترم تحصیلیشان مقاومت مصالح و آز فیزیک گرفتند و یا روزی که بعد مدت ها سری به خوابگاه و خوانگاه چندین و چند سالمه امان زدم تا زندگیم را جمع و جور کنم و بریزم در چند کارتون پاره ای که از سوپری آشنا و حالا عزیزمان گرفته بودم، و ببرم که بگذارمش گوشه خانه پدریم.

 

انگار موجوداتی بدون توجه به گذر ساعت ها و روز ها و فعالیت های روزمره ام، در گوشه دلم نشسته اند و برای مصیبتی عظیم که آمده یا نیامده، سوگواری می کنند. گاهی هم که دو دو تا چهار تای زندگیم اجازه دهد، چهار زانو در گوشه ای می نشینم و همراهیشان می کنم. نیازی به گرفتن حس های نوستالژیک نیست. خاطراتم آتش به جانم می زنند.

 

در نوستالژیک بودن بی خودیم شکی نیست. آدمی که راه به راه "درخت گلابی" و "سینما پارادیزو" ببیند و "پرویز دوایی" بخواند، آدم گذشته بازی است. ولی چه کنم که دست روزگار هی آدم های ناب و روزهای ناب جلوی پایم می گذارد و بر می دارد و هی من می مانم و حسرت همه رفقای ناب و لحظه های ناب نابم.

 

دلم عجیب برای روز های دانشگاه و خوابگاه تنگ می شود. برای چای خوردن های بین کلاس ها. برای تفریح های گاه به گاه با رفقای گرمابه و گلستان. برای اتاق های همیشه به هم ریخته خوابگاه. برای تمام داستان های عاشقانه کوچک و بزرگ جوانی ام. برای همه آدم هایی که فقط به چهره می شناختم. برای جگرکی و همه کثافت خوری هامان. برای ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 1:17 PM  توسط سمیرا | 
 

در کوچه گوسفندم

در مدرسه، طوطی

در اداره، گاو

به خانه که می رسم سگ می شوم

چوپانی از برنامه کودک داد می زند

گرگ آمد! گرگ آمد!

و من کنار بخاری

شعر تازه ام را پارس می کنم

                                                "اکبر اکسیر"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 12:56 PM  توسط سمیرا | 
 

اول ماجرا: انگار این التماس نامه هایی که برای عقب نماندن از قافله، برای آدم های چیز فهم بلاد غربت فرستاده ایم مقبول واقع شده و حالا ما می توانیم برای اخذ دکترین فلسفه در علممان به اقصی نقاط دنیا برویم.

 

آخر ماجرا: انگار آدم هایی که باید به ما اجازه ورود به "سرزمین های تمیز با مردمان فهیم"  را بدهند به اندازه دسته اول چیز فهم نیستند و خیلی اوقات آدم های محترمی مثل ما را می پیچانند.

 

وسط ماجرا: ما جو گیر شده ایم. همش خارجی حرف می زنیم و در حال رویا پردازی می باشیم.

 

زیرنویس: البته گفتن ندارد که ما فعلا در وسط ماجراییم و با مضحکه کردن خودمان روزگار می گذرانیم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 4:36 PM  توسط سمیرا |